نه اینکه حرفی برای گفتن نباشد هست!
حرف هست...
عشق هست...
بغض هست...
درد هست...
اما...چه بگویم وقتی
نه در آرزوهایت حرفی از رویای با من بودن است
نه در روزهایت تلاش ِ داشتنه همیشگی ِ من!
گمان مبر که همیشه در حوالی خوابهای تو بیدارم
گمان مبر که همیشه عاشقانه مینویسمو می خوانمت
عشق به زخم که برسد سکوت می شود...
زخم که عمیق شود ، بیداریه دل ، درد دارد
من!
در این بغض های هر لحظه
در این دلتنگی های مدام
در این آشفتگی های دقایقم
دارم
سکوت
می شوم
با من از عشق چیزی بگو
پیش تر از آنکه زخم هایم عمیق شود...!

شد تا تو هستی من عاشق بشم . نشد قلب ما عشقو باور کنه …
,
به امشب به تقدیر من عشق تو
,
به حالی که بی من، تو داری قسم
,
به عنوان روزی که بردی منو
,
به حسی که گفتی میایی قسم
,
به دل خواهی اولین دلهره
,
به گاهی که با من نبودی قسم
,
جدا میشی و میرود خاطره
,
ولی شک نکن من به تو میرسم
,
نشد تا تو هستی من عاشق بشم
,
نشد قلب ما عشقو باور کنه
,
شب رفتنت آرزو میکنم
,
خدا وقت دوریتو کمتر کنه
,
به چشمای تو قبل هر گریهای
,
قسم میخورم یاد تو با منه
,
قسم میخورم بغض این انتظار
یه روزی تو آغوشمون بشکنه..
«فرزاد حسنی»
چی شد چشماتو رد کردم !
چی شد من با تو بد کردم !
نمیدونــــــــــی ! نمیدونـــــــــم !
ولی بدجور پشیمونـــــــــــــم !
نه نـــرو تنهـــــام نذار من عاشقتم , دیونه وار!
... صدامو میشنوی یا نه؟صدای خستگی هامو !
دلم خیلی واست تنگــه ! ببین دستای تنهامو !
نه نـــرو تنهـــــام نذار من عاشقتم , دیونه وار!
عجیب دیوانگی میکند دلم...
عجیب کم آورده ام!!!!!!!
روحم؛جایی در گذشته گم شده است.
جسمم؛حال را به زنده مانی می گذراند!!!
و دل میان این دو آواره...
زجر میکشند دقایقم.
زجر میکشد دلم...
ای آنکه می گویند آسمان خانه توست:
اگر ترس از دل تنگ مادر و بغض مردانه پدر نبود...
من بی شک نبود خود را انتخاب میکردم!!!!!!!
بهشت و جهنم فرقی برایم نمی کند!
وقتی در جهنم دلی دست و پا می زنم که گر گرفته باشد...

خداحافظ عزیز من حلالم کن زمین گیرم
نمیدانم چه تاریخی ولی یک روز میمیرم
نمی خواهم دلت تنگ غروب خسته ام باشد
اگر حتی جوان مردم بگو پیش خودت پیرم
حلالم کن اگر روزی شبی یکوقت ناغافل
تو را رنجانده ام از خود نگو که از تو دلگیرم
چه شبهایی که عشق تو نمک پاشیده بر زخمم
من از غریبی ها ، از عشق از زندگی سیرم
اگر مردم شدم یک روح سرگردان و آواره
غروب هرشب جمعه سراغی از تو میگیرم
شدم مجنون نمیدانم تو هم لیلی من هستی
سکوتی تلخ .... میدانم جوابم را نمیگیرم
یقین دارم وفاداری ولی باز من میترسم
از اینکه ناگهان روزی بگویی از تو هم سیرم
خداحافظ نگاهم کن همین یک لحظه آخر
نمی دانم چه تاریخی ولی من بی تو میمیرم.....
هميشه اينگونه بوده است:
کسي را که خيلي دوست داري، زود از دست مي دهي پيش از آنکه خوب نگاهش کني.
پيش از آنکه تمام حرفهايت را به او بگويي ،
پيش از آنکه همه لبخندهايت را به او نشان بدهي
مثل پروانه اي زيبا، بال ميگيرد و دور مي شود ،
فکر مي کردي ميتواني تا آخرين روزي که زمين به دور خود مي چرخد و خورشيد از پشت کو ه ها سرک مي کشد در کنارش باشي .
هميشه اين گونه بوده است:
کسي که از ديدنش سير نشده اي زود از دنياي تو ميرود ،
وقتي به خودت مي آيي که حتي ردي از او در خيابان نيست
فکر مي کردي ميتواني با او به همه باغها سر بزني ،
هنوز روزهاي زيادي بايد با او به تماشاي موجها مي رفتي ،
هنوز ساعتهاي صميمانه اي بايد با او اشک مي ريختي
هميشه اين گونه بوده است:
وقتي از هر روزي بيشتر به او نياز داري ،
وقتي هنوز پيراهن خوشبختي را کا ملا بر تن نکرده اي ،
وقتي هنوز ترانه هاي عاشقي را تا آخر با او نخوانده اي
ناباورانه او را در کنارت نمي بيني ،
فکر مي کردي دست در دست او خنده کنان به آن سوي نرده هاي آسمان خواهي رفت تا صورتت را پر از بوسه و نور کند .
هميشه اين گونه بوده است:
او که ميرود ،
او که براي هميشه مي رود
آنقدر تنها مي شوي که نام روزها را فراموش ميکني ،
از عقربه هاي ساعت ميگريزي
و هيچ فرشته اي به خوابت نمي آيد...
راستي اگر هنوز او نرفته ؛ اگر هنوز باد همه شمعهايت را خاموش نکرده ؛ اگر هنوز مي تواني برايش يک گل بفرستي و غزلي از حافظ بخواني پس قدر تک تک نفسهايش را بدان...
یک روز دیگر هم بدون تو گذشت....