در خلوت تنهایی
عاشقی جرم قشنگی به انکارش مکوش
تقديم به همه آنهايي که بي تقصيرند تقديم به دلهايي که به جرم حمل عشق آنها را راندند تقديم به چشم هايي که به طول جادهها خيره ماندند تقديم به اشک هايي غرورشان شکست تقديم به عهد هايي که کسي آنها را نبست وتقديم به حرف هايي که هنوز سکوت نام دارند اي کاش مي شد فهميد در دل آسمان چه مي گذرد اين روزها به لحظه اي رسيده ام که با تمام وجود ملتمسانه و در گذرگاهت سرودي ديگر گونه اغاز کردم و تو... تمام غرور و محبت مرا چه ارزان به خود خواهيت فروختي ، اولين مهمان تنهايي هايم بودي... زخم دستهايم را مرهم شدي و شدي پاروزن قايق تنهايي هايم...به تو تکيه کردم... مدتها بود که به راه هاي رفته...به گذشته هاي دور خيره شده بودي ... به من اموخته بود که در سرزميني که تنها اشک ها يخ نبسته اند هيچ کس اين چنين سحر اميز نمي توانست مرا ببرد آنجايي که مردمانش حالا دیگه تنهام.از وقتی رفتی من نه سبزِ سبزم نه زردِ زرد. چرا؟ چون هنوز منتظرم. شاید خورشید فردا یه جور دیگه طلوع کنه. فقط فرقش اینه که انتظار زرد رو با الف اشک می نویسن و انتظار سبز رو با الف امید! دوباره تبعید شدم، از خودم به خیال تو. نصف دلم پیشه تواِ و نصف دیگرش رو توفکر کن که گم شده! وقتی تو بودی روز رو داشتم، حالا شب مال منه و تازه فهمیدم که شب لطیف تره! وقتی تو بودی خنده با من بود، حالا اشک رو دارم و تازه فهمیدم که اشک مهربون تره! وقتی تو بودی سبد سبد بهار داشتم، حالا خزون مال منه و تازه فهمیدم که خزون عاشق تره! وقتی تو بودی تورو داشتم، حالا خیالتو دارم و تازه فهمیدم که خیالت موندگارتره! خلاصه اینکه این فقط تویی که تکرار نمی شی (قشنگ ترین سهم من از زندگی!!) تو رفتی ولی من تازه رسیده بودم. تو تعبیر همون خوابی هستی که هیچ وقت ندیدم، تو همون لبخندی هستی که هیچ وقت رو لبام ننشست. تو مثل هیچ کس نیستی، تو حتی مثل خودت هم نیستی... دوباره دلم شکست از همان جای قبلی...... من یک روز از این دیار میروم .از این سرزمین پر از غم یک روز میروم به جایی که هیچکس مرا نخواهد دید. جایی که مردمان آن از عشق می گویند نه از درد جایی که آسمان آبی آبی باشد نه خاکستری.... جایی که باران اشک شوق آسمان باشد نه گریه ی دلتنگی خدا یک روز از این شهر می روم از این شهر شلوغ، از این شهر سیاه، می روم جایی که ناقوس شهر ترانه ی سادگی باشد نه صدای پر خش ماشین و دود. می روم جایی که آواز شب صدای پای شقایق باشد نه ناله و فریاد دلتنگی و تنهایی... امروز دوباره دلم شکست از همین شهر از همین دیار میخواهم بروم جایی که دیگر نه از این شهر خبری باشد نه از این آدمکهایی که خود را پشت نقاب بی خبری محبوس کرده اند. یک روز از این دیار می روم جایی که هیچکس نباشد جز من و او. میخواهم به ابدیت بپیوندم...... و تو برايم دعا کن ابر چشم هايم هميشه براي تو ببارد دعا مي کنم که لبانت را فقط در غنچه هاي لبخند ببينم و تو برايم دعا کن که هر گز بي تو نخندم دعا مي کنم دستانت که وسعت آسمان و پاکي دريا و بوي بهار را دارد هميشه از حرارت عشق گرم باشد و تو برايم دعا کن دستهايم را هيچگاه در دستي بجز دست تو گره ندهم من برايت دعا مي کنم که گل هاي وجود نازنينت هيچگاه پژمرده نشوند براي خورشيد آسمان زندگيت دعا مي کنم که هيچگاه غروب نکند ... و بدان در آسمان زندگيم تو تنها خورشيدي پس برايم دعا کن ، دعا کن که خورشيد آسمان زندگيم هيچگاه بدون تو غروب نکند ازچشم آسمان اشک ميريزد و ازچشم عشق اشک سرنوشت بدیه اول جاتو ازم گرفت اگه يه روز آسمون دلت ابري شد،
که امشب با ناله اي بغض آلود
بر ديار اين دل خسته
اشک مي ريزد
از اشکهايم مي خواهم
که يادت را از ذهن من بشويد... يادت را بشويد تا ديگر به خاطر تو با خود جدال نکنم ...
من تمام فرياد ها را بر سر خود مي کشم چرا مي دانستم که در اين وادي ،
عشق و صداقت مدتهاست که پر کشيده اند
اما با اين همه تمام بدبيني ها و نفرتها را به تاريک خانه دل سپردم
چه بي رحمانه اولين تپش هاي عاشقانه قلب مرا در هم کوبيدي ...
روزي را که قايقي ساختيم و آنرا از از ساحل سرد سکوت به درياي حوادث رهسپارکرديم
دستانم از پارو زدن خسته بود ...دلم گرفته بود...
اما هيچ گاه از زخمهاي روحم چيزي نگفتم و چه آرام آنها را در خود مخفي کردم ...
دوست داشتم برق چشمانت را مرهمي کني بر زخمهاي دلم اما تو دلبسته ام نبودي.....و من اين را چه دير فهميدم...
من تک و تنها پارو مي زدم و دستهايم از فرط رنج و درد به خون اغشته بود... تحمل کردم ... هيچ نگفتم
چون زندگي به من اموخته بود صبورانه بايد جنگيد ...
بايد زندگي کرد...
اما امروز دريافتم که حجمي که در قايق من نشسته بود جز مشتي هيچ چيز ديگري نبود...
و اي کاش زود تر قايقم را سبکتر کرده بودم...
به هيچ دل مي بندند
با هيچ زندگي مي کنند
به هيچ اعتقاد دارند
و با هيچ مي ميرند!


برايت دعا مي کنم ...
دعا مي کنم که هيچگاه چشمهاي زيباي تو را در انحصار قطره هاي اشک نبينم 
چه گريه غريبانه اي سر داده است عشق
دراين برهوت در اين دراندشت تنهايي هيچ کس ياور تو نيست
براي آتشي که به جانت افتاده نه باران...نه اشک...ونه همه چشم هاي عاشق کفايت نميکند

صبح فردا شد دیدم رد پاتو ازم گرفت
تا می خواستم به چشمای روشنت نگا کنم
مال دیگری شدی و چشاتو ازم گرفت
تو رو جادو کرد یکی با یه چیزی مثل طلسم
اثرش زیاد بود و خنده هاتو ازم گرفت
تو با من حرف می زدی نگات یه جای دیگه بود
خدا لعنتش کنه ، اون ، نگاتو ازم گرفت
لحظه هات یه وقتایی مال دوتامون می شدن
اون حسود ، اون دو سه تا لحظه ها تو ازم گرفت
خیلی وقته سختمه دیگه تنفس بکنم
یه جور عجیبی انگار هواتو ازم گرفت
خدا دوس نداشت بیام پیشت کنار تو باشم
باورت نمی شه حس دعاتو ازم گرفت
دست روزگار چه قدر با من و آرزوم بده
لحن فیروزه ای مریماتو ازم گرفت
سلامت ، خداحافظیت عزیزمای نقره ایت
حرف آخر ، به امون خداتو ازم گرفت
تو حواس واسم نذاشتی چه کنم از دست تو
اشتباهم بهترین جمله هاتو ازم گرفت
نمی خواد بپرسی چی ، خودم دارم بهت می گم
تو یه خط خوردگی دنیا ، صداتو ازم گرفت
یه کم از برگشتن قشنگتو وقتی گذشت
یکی اومد و یه ذره وفاتو ازم گرفت
هفتم اردی بهشت نزدیکای تولدت
جمعه که قد تموم زندگیم دلم گرفت
از دست زمونه و آدمهاش خسته شدي،
حتي نفس كشيدن هم برات تكراري شد!
يا شايد اگه دست روزگار، نقاش خاطره هاي بد شد،
قلبت رو شكست و اشكت رو جاري كرد،
اگر ميون اينهمه فكر و خيال،
ياد من افتادي، ياد نوشته هاي ساده من،
دلم ميخواد غصه اي به غصه هات اضافه نكنم.
دلم ميخواد براي چشمه چشمهات، آب حيات نباشم.
شاعر غزل هاي پاره پاره و قافيه هاي دلشكسته نباشم.
اگه يه روز دلت گرفت،
از ته دل بگو... خدايا !
صدا بزن خدايي رو كه سختي و غم رو براي هيچ بنده اي نميخواد.
اگه امتحانت ميكنه يعني دلش ميخواد بزرگ و بزرگتر بشي. نزديك و نزديك تر.
گفتگو كن با تنها كسي كه ميتوني بهش بگي: خداي من!
و بشنو! صدايي كه ميگه: بله! بنده من!
اگه صداش رو شنيدي،
بعد از همه درد و دل كردن ها، آروم شدن ها...
بعد از اينكه گل خنده به روي صورتت برگشت،
يه خواهش كوچيك! اگه قبول كني.
براي من هم دعا كن.
شايد براي آرزوهاي خوب كردن، دعاهاي خير كردن
براي پرواز توي قلب آسمونها، عروج تا عرش خدا
فرصت خيلي كوتاه باشه.
اگه يه روز آسمون دلت ابري شد،
براي من هم دعا كن.
اي خداي يکتا!!!![]()
وقتي جسم عاشم سوخت خاکسترش را پيشکش محبوبم کن![]()
تا شايد گرماي آن![]()
مانع يخ زدن قلب ماتم زده اش باشد![]()

| قالب وبلاگ : فقط بهاربيست |











ABOUT

